تبليغاتX
افکارِ درهم برهمِ من
حق انتشار مطالب و نوشته های این وبلاگ محفوظ و متعلق به وبلاگ "افکارِ درهم برهمِ من" میباشد

WITCHYS WIKKED GRAPHIXPhotobucket WITCHYS WIKKED GRAPHIX

عمیق ترین درد زندگی مردن نیست
 بلکه گذاشتن سدی در برابر رودیست
 که از چشمانت جاری است.
عمیق ترین درد زندگی مردن نیست
بلکه پنهان کردن قلبی است
که به اسفناک ترین حالت شکسته است.
 عمیق ترین درد زندگی مردن نیست
 بلکه نداشتن شانه های محکمی است
 که بتوانی به آن تکیه کنی
 و از غم زندگی برایش اشک بریزی.
 عمیق ترین درد زندگی مردن نیست
بلکه ناتمام ماندن قشنگترین داستان زندگی است
که مجبوری آخرش را با جدایی به سرانجام برسانی.

+ نوشته شده در  2009/9/21ساعت   توسط  مانی(ماندانا)  | 

ميخواهم خورشيد را بچينم و در قلبم بکارم تا اميد را درو کنم و سهمی از سعا دت و لذت و عشق را به خودم هديه کنم، وقتش است، وقت آنکه هر زنجيری را پاره کنم......

شما نيز چنين کنيد، فردا دير است...

(فرقی نمیکند
گودال آبی باشی
 یا دریایی بیکران
زلال که باشی
 تصویر آسمان در تو است .)

هر چه که پیش میاید، هر جا که میرویم، هر کاری که می‌کنیم، هر بدبختی که بر دوش میکشیم، هر غمی که در دل‌ پنهان میداریم...خوشبین بمانیم تا خوشبختی‌ را بچینیم.

مانی(ماندانا)

+ نوشته شده در  2009/8/28ساعت   توسط  مانی(ماندانا)  | 

 

Kawasaki ZX-12R  

(اين يه قسمت وبلاگم واسه دل خودم است و شايد برای شما جالب نباشه اما خوب هر کسی دل در گرو چيزی دارد و دل من هم اينجا گير است)

من در اين دنيا فقط عاشق موتور هستم و برای همين امروز که وقت دارم اين عکسها رو اينجا گذاشتم. وقتی کسی عاشق چيزی باشه و به صورتی به آن واقعاً عشق بورزد خيلی کم از زندگی خسته ميشود يا دچار بيهوده گی ميگردد، داشتن يک سرگرمی دائمی، يک علاقه مندی هميشگی انسان را هميشه شاد و سرحال نگه ميدارد، البته اين هيچ ربطی به روابط انسانی ندارد يعنی عشق دو انسان در مقوله ديگری جای دارد، به هر صورت چشم من فقط با ديدن موتور آن هم kawasaki برق ميزند و در ضمن kawasaki يکی از بهترين موتورها برای خانمهاست و همچنين کسانی که عاشق سرعت زياد هستند...مانی(ماندانا)

 

+ نوشته شده در  2009/4/22ساعت   توسط  مانی(ماندانا)  | 

 

نام او مانند صدای ناقوس هنگاميکه آنرا بر زبان می آورم در اعماق قلب من طنين مياندازد و سپس به آرامی همچو زهری قتال بداخل ياخته های زبانم نفوذ می کند. نام او مانند سمی قتال از روی زبان مرطوبم بلب های خشکيده ام سرايت مينمايد و لبهای خشکيده من آنرا به قلبم باز ميفرستد. قلب حاکم بدن و تفکر انسانی است. آيا روزی فرا خواهد رسيد که من اين نام را فراموش نمايم؟ شايد اين نسيان چهل يا پنجاه سال ديگر بوجود آيد و يا بلکه اصولاً قسمتی از مغز من تا ابد مورد اصابت آن قرار گرفته و بيماری غير قابل علاجی پيدا کرده باشم...کسی چه ميداند شايد اصولاً مايل نباشم از اين شر خلاصی يابم؟ در هر حال من امروز قادر به درک حقيقت امر نمی باشم...حقيقت حيات شايد اين است که بايد زندگی را تحمل نمود و با آن ساخت!

+ نوشته شده در  2009/4/2ساعت   توسط  مانی(ماندانا)  | 

 

نمی دانم که ما خوشبختیم یا بدبخت؟
خوشبخت، زیرا عصر ما، عصر تکنولوژی است، عصر همانند سازی، عصر آفریدن
و بدبخت، زیرا که روح ما، خم و ناتوان زیر بار اطلاعات به ذهن حمّالی می دهد

خوشبخت که می توان با جت سریع و سیر، دنیا را کمتر از یک روز دَرنَوردید
و بدبخت که در فشردگی زمان و در حسرت تعطیلات
تنها می توانیم قدم هایمان را از ماشین تا اطاقک کار بشماریم

خوشبخت که می توان کتاب را به صورت الکترونیک خواند و کاغذ مصرف نکرد
و بدبخت که دیگر مرگ درختان به قیمت یک جاده ما را سوگوار نمی سازد

خوشبخت که می توان کلاس عرفان در اینترنت داشت و پیر را پشت شیشه دید
و بدبخت که برای پرداختن کلاس روحمان را زیر منگنه میگذاریم و می فروشیم

خوشبخت، چون علم آنقدر رفته به پیش، که دنیا دگر دهکده ای است
و بدبخت که در این دهکده همه خسته، همه بیگانه، همه سرگردان

خوشبخت که انسانیم و فرشته ها به فرمان ما
و بدبخت که مختاریم
مختار که نابود سازیم مثلث روح و جان و تن
و برانیم گاری علم را در جادهء صاف بشریت 

+ نوشته شده در  2009/3/14ساعت   توسط  مانی(ماندانا)  | 

 

وجدانهای خفته
اشک های سرازیر
دستهای ناتوان
دلهای غمین
هیچ کدام را دوست ندارم
ولی با آنها زندگی می کنم
چه بر سرمان می اید
چه پیش می اید
چی عوض می شود
چی جابجا می شود
نمی دانم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
تنها چیزی را که می دانم زندگی است
باید زندگی کرد،زندگی
و باز همان حرفهای قشنگ ......
........... دلها را جمع کنید
و سامان را بخرید
با عشق
با دوستی
با صفا
با صمیمیت
ساز مهربانی را در کوچه ها بزنید
نترسید
نلرزید...
آآآآآه
من کماکان در رویا ها غوطه ورم
کاش .........

+ نوشته شده در  2009/3/4ساعت   توسط  مانی(ماندانا)  | 

 

خدایش با او صحبت کرد ....

خدا از من پرسید: « دوست داری با من مصاحبه کنی؟»
پاسخ دادم: « اگر شما وقت داشته باشید»
خدا لبخندی زد و پاسخ داد:
« زمان من ابدیت است... چه سؤالاتی در ذهن داری که دوست داری از من بپرسی؟»
من سؤال کردم: « چه چیزی درآدمها شما را بیشتر متعجب می کند؟»
خدا جواب داد....
« اینکه از دوران کودکی خود خسته می شوند و عجله دارند که زودتر بزرگ شوند...و دوباره آرزوی این را دارند که روزی بچه شوند»
«اینکه سلامتی خود را به خاطر بدست آوردن پول از دست می دهند و سپس پول خود را خرج می کنند تا سلامتی از دست رفته را دوباره باز یابند»
«اینکه با نگرانی به اینده فکر می کنند و حال خود را فراموش می کنند به گونه ای که نه در حال و نه در اینده زندگی می کنند»
«اینکه به گونه ای زندگی می کنند که گویی هرگز نخواهند مرد و به گونه ای می میرند که گویی هرگز نزیسته اند»
دست خدا دست مرا در بر گرفت و مدتی به سکوت گذشت....
سپس من سؤال کردم:
«به عنوان پرودگار، دوست داری که بندگانت چه درسهایی در زندگی بیاموزند؟»
خدا پاسخ داد:
« اینکه یاد بگیرند نمی توانند کسی را وادار کنند تا بدانها عشق بورزد. تنها کاری که می توانند انجام دهند این است که اجازه دهند خود مورد عشق ورزیدن واقع شوند»
« اینکه یاد بگیرند که خوب نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند»
«اینکه بخشش را با تمرین بخشیدن یاد بگیرند»
« اینکه رنجش خاطر عزیزانشان تنها چند لحظه زمان می برد ولی ممکن است سالیان سال زمان لازم باشد تا این زخمها التیام یابند»
« یاد بگیرند که فرد غنی کسی نیست که بیشترین ها را دارد بلکه کسی است که نیازمند کمترین ها است»
« اینکه یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را مشتاقانه دوست دارند اما هنوز نمی دانند که چگونه احساساتشان را بیان کنند یا نشان دهند»
« اینکه یاد بگیرند دو نفر می توانند به یک چیز نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند»
« اینکه یاد بگیرند کافی نیست همدیگر را ببخشند بلکه باید خود را نیز ببخشند»
باافتادگی خطاب به خدا گفتم:
« از وقتی که به من دادید سپاسگذارم»
و افزودم: « چیز دیگری هم هست که دوست داشته باشید آنها بدانند؟»
خدا لبخندی زد و گفت...
«فقط اینکه بدانند من اینجا هستم»
« همیشه»

(بقول دوست گرامی خيابونی: نويسنده، نميدونم)

+ نوشته شده در  2009/2/26ساعت   توسط  مانی(ماندانا)  | 

عشق یعنی خود را آگاه رها کردن و در همان مکان ، جایی که نفس تو وجود داشته ، دیگری را جای دادن . جایگزینی خودت با دیگری یعنی عشق . گویی که اینک تو نیستی و فقط دیگری هست .هنگامی که معشوق به تصاحب در آید ، عشق رفته است . آن گاه معشوق تنها یک شی خواهد بود . می توانی از او استفاده کنی ، ولی عشق هرگز برنمی گردد ، زیرا آن عشق فقط زمانی می آمد که او یک انسان بود ، دیگری آفریده شده بود ، شخص را در دیگری آفریده بودی و دیگری نیز ، شخص را در تو آفریده بود . هیچ کدام شی نبودید . هر دو ذهنیت هایی بودید که با هم تلاقی کرده بودند دو انسان که ملاقات کرده اند ، نه یک انسان و یک شی .اگر بدانی که تو نیستی و آگاهی ات با عشقی عمیق به سوی دیگری حرکت کرده باشد به درختان ، به آسمان ، به ستارگان ، به هر چیز ، وقتی که تمام آگاهی ات تو را ترک گفته و به سوی دیگری رفته باشد در آن غیبت، عشق فرود می آید. 

 

+ نوشته شده در  2009/2/17ساعت   توسط  مانی(ماندانا)  | 

از وقتی 5 سالم شد آرزوم فقط يه چيز شد...

دخترهای همسن و سال من آرزوی اسباب بازی های مرا ميکردند و من در آرزوی...

بعدها در 6، 7، 8، 9، 10 سالگی اين آرزو آنقدر بزرگ شد که آن را بر زبان آوردم

_ پدر من تفنگ ساچمه ايی ميخواهم!!!

نگاهم کرد.

هميشه جسور و بيباک و در عين حال کمی حرف ناشنوا بودم...

ــ اين دختر را بيش از اين لوس نکن!!!.............نظرات ديگران.

_ چه اندازه باشد دخترم 4.5 يا 5.5 ؟؟؟

_ فعلاً 4.5 باشد، کی ميخری؟

_ همين امروز...

(روز بعد)

_ ماندانا کجاست؟

مادرم نگاهی ميکند به پدرم: ميخواهی کجا باشد، زير درختها قايم شده، اين روز جمعه ايی 6 تا گنجشک بی زبون و 2 تا کبوتر را زده، نتيجه تفنگ دست بچه دادن همينه!!!

عاشق تفنگم بودم، به آن روغن ميزدم و تميزش ميکردم، ديگر به دوربينم يا چيزهای مورد علاقه ام توجهی نداشتم، بيشتر اوقات را اطراف درختها پرسه ميزدم، هر گاه به گردش در کوه و خارج از شهر ميرفتيم هيچ پسری حريف هدفگيری من در زدن نشانه ها نميشد و زندگی ادامه داشت...

بزرگ شدم اما باز جسور و کله گرم بودم!

_ پدر...برام.... برام موتور ميخری؟

_ موتور!!!؟؟؟

_ بله، من عاشق موتور هستم!

_ بزرگ بشی ميخرم اما اينجا در ايران که نميتونی سوار موتور بشی دخترم...

راست ميگفت پدرم، حالا چکار کنم... بايد به جايی بروم که اول از همه بتوانم موتور بخرم با لباس چرم مخصوص موتورسواری و...

 

+ نوشته شده در  2009/2/11ساعت   توسط  مانی(ماندانا)  | 

 

پرنده بر شانه های انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت : اما من درخت نیستم . تو نمی توانی روی شانه من آشیانه بسازی . پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدمها را خوب می دانم اماگاهی پرنده ها و آدمها را اشتباه می گیرم . انسان خندید و به نظرش این خنده دارترین اشتباه ممکن بود . پرنده گفت : راستی چرا پر زدن را کنار گذاشتی؟  

انسان منظور پرنده را نفهمید اما باز هم خندید .
پرنده گفت : نمی دانی توی آسمان چقدر جای تو خالی  است . انسان دیگر نخندید . انگار ته ته خاطراتش چیزی را به یاد آورد . چیزی که نمی دانست چیست . شاید یک آبی دور – یک اوج دوست داشتنی . پرنده گفت : غیر از تو پرنده های دیگری را نیز می شناسم که پر زدن ازیادشان رفته است . درست است که پرواز برای یک پرنده ضرورت است اما اگر تمرین نکند فراموش می شود . پرنده این را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال کرد تا اینکه چشمش به یک آبی بزرگ افتاد و به یاد آورد روزی نام این آبی بزرگ بالای سرش آسمان بود و چیزی شبیه دلتنگی توی دلش موج زد . آنوقت طبیعت بر شانه های کوچک انسان دست گذاشت و گفت : " یادت می آید ؟ تو را با دو بال و دو پا به جهان آوردم؟ زمین و آسمان هر دو برای تو بود . اما تو آسمان را ندیدی . راستی عزیزم بالهایت را کجا جا گذاشتی ؟ " انسان دست بر شانه هایش گذاشت و جای خالی چیزی رااحساس کرد . آنوقت رو به طبیعت کرد و گریست……  

 هر کدام از ما چون فرشتگانی با یک بال هستیم ، تنها زمانی قادر به پرواز خواهیم بود که درکنار هم پروازکنیم. ..

+ نوشته شده در  2009/1/26ساعت   توسط  مانی(ماندانا)  | 

مدتی است در خود فرو رفته و حتی حاضر به حل کردن مشکلات ساده زندگيم هم نيستم، گاهی خيلی سخته بخوای فقط به خودت تکيه کنی و باز ببينی خودت هم اونی نيستی که هميشه بودی حالا خسته ام، کمی يا شايد خيلی خسته ام...از اون سنگی که فکر ميکردم هستم، فولادی که ميخواستم باشم هم خسته ام...حوصله ندارم، دلش رو هم ندارم...گاهی، وقتی، زمانی ميخوام مثل همه خسته بشم و تکيه بدم تا خستگی ام را بدر کنم...درختی، کوهی، جايی، شانه ايی...واسه همه همجنسان من سخت نيست، عيب نيست، خالی از اشکاله! اما برای من پر از همه چيز است، بايد تا هميشه به خود تکيه کنم................اما بخدا خسته ام...وقتی حرفی برای گفتن ندارم، نميتوانم چيزی بنويسم چون برای شعور و وقت وچشمان مردم ارزش قائلم، پس بيش از اين شما را با افکار درهم برهم خودم اينجا نگه نميدارم!

مانی(ماندانا)

+ نوشته شده در  2009/1/21ساعت   توسط  مانی(ماندانا)  | 

211.jpg Angel Sad image by CherieC_album

 به آرامی آغاز به مردن می کنی
اگر سفر نکنی،
اگر کتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدر دانی نکنی.

به آرامی آغاز به مردن می کنی
زمانی که خودباوری را در خودت بکشی،
وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند.

                                به آرامی آغاز به مردن می کنی
اگر برده عادات خود شوی،
اگر همیشه از یک راه تکراری بروی...
اگر روزمرّگی را تغییر ندهی
اگر رنگهای متفاوت به تن نکنی،
اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی.

                                تو به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سرکش،
و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وامی دارند
و ضربان قلبت را تند تر میکنند،
دوری کنی...

                              تو به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر هنگامی که با شغلت، یا عشقت شاد نیستی، آن را عوض نکنی
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی
اگر ورای رویاها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی
که حداقل یک بار در تمام زندگیت
ورای مصلحت اندیشی بروی...

امروز را آغاز کن!
امروز مخاطره کن!
امروز کاری کن!
نگذار که به آرامی بمیری!
شادی را فراموش نکن!

                   (بقول دوست گرامی و عزيز خيابونی: نويسنده، نميدونم!)

+ نوشته شده در  2008/12/31ساعت   توسط  مانی(ماندانا)  | 

 bike kiss Pictures, Images and Photos

ماه مشرقم من، با تو عاشقم من، با تو

رقص آتيشم، شعله ميکشم، با تو

من عاشقتر از پيشم، دارم عاشقترم ميشم

با تو چون شقايق ها شراره ی آتيشم

من عاشقترم از تو ديونه ترم از تو

اگر مجنون مجنونی، من مجنون ترم از تو

منو در بوسه غرقم کن، نميخوام عشق پنهونی

برقصيم زير اين بارون، در اين دريای طوفاني

من بی تو نميرقصم، من بی تو نميخونم

نباشی در کنار من، من زنده نميمونم

عاشقت منم، عاشقم تويی، تو

با تو هم قسم، ای همه کسم، با تو

آرزوی من با تو بودنه، روز مرگ من، بی تو بودنه!

nyro

(اين شعر را السيد خوانده و من متن آنرا اينجا نوشتم)

 

+ نوشته شده در  2008/12/27ساعت   توسط  مانی(ماندانا)  | 

يک موضوع ساده و قديمی: عشق

dark_angels_by_SyntheticParadox.jpg Dark love image by angel_hart

ميگويند درمان همه دردهاست، ميگويند مرهم تمام زخمهاست، ميگويند داروی دل بيمار است، ميگويند شب را روز ميکند، ميگويند پير را جوان ميکند، ميگويند تا هست زمان نيست...

کاش ميشد بفهمم عاشقی چطوری است!

من در قلبم يک تکه شيشه دارم...

وقتی آدم عاشق است:

خوشحال است يا ناراحت؟

دنيا را قشنگ ميبيند يا زشت؟

سر حال است يا خسته؟

آزاد است يا در بند؟

زندگی ميدهد يا ميگيرد؟

ساده است يا پيچيده؟

آرامش ميدهد يا وحشت؟

اصلاً چطوری است، اگر کسی فکر ميکند واقعاً عاشق شده به من بگويد چون دارم کم کم به اين مسئله شک ميکنم...

نوشته: مانی(ماندانا)

+ نوشته شده در  2008/12/20ساعت   توسط  مانی(ماندانا)  | 

 

دوستان من وقتی عصبانی ميشم هر چی به ذهنم مياد مينويسم، اين رو در همون زمان نوشتم

ديگه حالم به هم ميخوره،

از اين زندگی نکبتی!

از اين هر روز مثل ديروز!

از اين آدمهای تکراری!

از اين سلام عليک های بيخودی!

از اين لبخندهای مصنوعی!

از اين رفتارهای بچگانه!

از اين هر چه که هست!

از اين خوب نماهای بد!

از اين تنفری که شکل ميگيرد!

شاخ و برگ مييابد، بهنا و درازا برميدارد، گسترده ميشود، روح مرا ميخورد، جسم مرا می آزارد، خشم مهار شده ام را به انفجار ميرساند و نفرتم را بر ميانگيزد، دستهای سياه شده نگون بختش را کش ميدهد، پوسته سرم کشيده ميشود، صدای تلخ فريادی، غوغای بسته شده با دستمالی در دهان، آفتابی پنهان شده در صندوق کهنه زيرزمينم، شلاقی در مغزم، دردی بر قلبم...

نوشته: مانی(ماندانا)

+ نوشته شده در  2008/12/14ساعت   توسط  مانی(ماندانا)  | 

MySpace Gothic Comment: 8

سکوت بهترين کاری است که ميتوانم کنم

وقتی که حرفهايم را نميتوانم بر زبان بياورم

 

گذشت بهترين کاری است که ميتوانم کنم

وقتی که راه و رسم انتقام را نميدانم

 

گوش فرا دادن بهترين کاری است که ميتوانم کنم

وقتی به من فرصت صحبت کردن داده نميشود

 

خيالپردازی بهترين کاری است که ميتوانم کنم

وقتی که هيچ آينده ايی را نميتوانم  تصور کنم

 

اندیشیدن به شانه هايت بهترين کاری است که ميتوانم کنم

وقتی که شانه هايت را در کنار خود ندارم

نوشته از: مانی(ماندانا)

+ نوشته شده در  2008/12/6ساعت   توسط  مانی(ماندانا)  | 

_ الو

_ الو، سلام عزيزم، چطوری؟

_ بد نيستم ميتونم باهات راحت صحبت کنم؟

_ چيزی شده گلم؟ اتفاقی افتاده!؟

_ ........

_ تو ميخوای يه چيزی بگی، کسی ناراحتت کرده؟

_ آره

_ چه کسی.....آخه چی شده.....چرا ساکتی؟

_ بهم ميگه ولت کنم، ميگه دوستت نداشته باشم، ميگه تو باعث ميشی زندگيم خراب بشه!

_ کی... چرا آخه...چرا يه نفر از عشق بين من و گلم بدش بياد، ما که کاری به کسی نداريم، عشقمون که مثل آسمون ابی خدا پاک و لطيفه، تو که گل ياس منی، کی آخه اين وسط ميخواد دلخوشی من رو بگيره، تو رو خدا بگو کيه، خودم باهاش صحبت ميکنم !

_ نميشه، حرف گوش نميکنه، لجبازه!

_ دختر دارم ميترسم، يکی راستی راستی داره مزاحم تو ميشه، همين حالا بگو کيه، من با آدم های لجباز هم ميتونم حرف بزنم....

_ فراموشم کن، فراموشم کن!!!

_ نه، نه ،نه، چطوری فراموشت کنم، تو عزيز دل منی، خون تو رگهای منی، همه چيز منی!

_ گوش کن اين آخر قصه من و توست، فراموشم کن...

_ نه تا ندونم چه کسی داره من و زندگيم رو آتيش ميزنه نميتونم، بهم بگو کيه!

_ ببين گفتم که حرف گوش نميکنه و باهاش هم صحبت کنی نميفهمه....

_ بگو، لطفاً!

_قلبم، اون قلبمه..ديگه دوستت نداره!

نوشته از: مانی(ماندانا)

+ نوشته شده در  2008/12/3ساعت   توسط  مانی(ماندانا)  | 

 

امروز برايم کمی متنوع بود، حالا فکر نکنيد خيلی اتفاق برایم افتاده، نخير! فقط کمی با روزهای ديگر فرق ميکرد. ديشب دير وقت بود که خوابيدم و صبح مثل آدمهای مست بودم. در محل کارم صدای سوت مانندی هم به خستگی و گيچی ام اضافه شد، کمبود خواب دارم. وقت صبحانه قهوه تلخ و غليظی نوشيدم اما باز چشمانم تمايل به بسته ماندن داشت.

آقا رئيسمون هم امروز برام پر حرف شده بود و مثل آنکه بيکار باشد همه چيز را به امان خدا رها کرده و آمده با من صحبت ميکند. دلم ميخواست بگم: برو بابا تو هم حوصله داری ها!!! اما بعد بايد کوله بارم را بردارم و گورم را از اونجا گم کنم، ناچار لبخند که چه عرض کنم، خوب گريه هم نکردم فقط سرم را تکون ميدادم. اين بنده خدا چرا اینقدر حرف میزند.

بعد يک باره حرف های معلوم يا نامعلوم، پخته يا ناپخته به ايران رسيد و اينکه کشور زيبائيست، حالا چرا بحث به اينجا رسيد من که نفهميدم و شايد چون هيچ گوش نميکردم چه ميگويد!

پرسيدم از کجا ميداند که ايران زيباست، چون اينطوری که اين تعريف ميکرد انگاری جد و آبادش ايرانی بودند، البته با قد بيش از 190 سانتيمتر فکر نکنم...

پاسخ داد که پدرش پرفسور بازنشسته است و بيش از 30 سال قبل بارها به ايران سفر کرده و در مورد ايران خيلی چيزها تعريف ميکند. برايش توضيح دادم که ايران خيلی تغيير کرده و حالا هم خيلی قشنگ و ديدنی است.

اين بار ميگويد: تو که ايرانی نيستی!!!

و میخندد! نخير انگاری خارجيها هم يک رگه ديوانگی دارند.

تا رفت سرم صد برابر درد گرفت، من آدم پر حرفی هستم اما امروز دنيا دور سرم ميچرخيد. وقت ناهار نيم ساعتی استراحت داريم، سريع در حال دويدن چيزی خوردم و برگشتم که همزمان رئيسم هم پيدايش شد و پاکتی را به طرف من گرفت: برای شما!

هوا بارانی بود و احتمالاً پاکت را دور چيزی کرده بود تا خيس نشود.....

ــ چی، مال من!؟

رئيس است، جرأت داريم ازش چيزی را نگيريم! بله من جرأت دارم، اما اين بنده خدا آدم خوبی است، خدايی خيلی آقاست و با نزاکت و مودب و... از همين چيزها ديگر که مردم اين دنيا بهش ميگن خوبی!

خلاصه پاکت را گرفتم، شايد چيزی در مورد کار باشد، بله همين است و زمانی که آن را گشودم تعجبم شد، يک روزنامه فارسی زبان بود، از نگاهم متوجه حيرتم شد و گفت: ميخواسته برای خودش روزنامه بخرد و از فروشنده روزنامه ايرانی خواسته... ميدانستم که در ايستگاه قطار کتابفروشی بزرگی است که روزنامه ها و مجلات بقيه کشورها در قسمتی جداگانه قرار دارد.

تشکر کردم و بخودم گفتم کاش ميشد به جای روزنامه که آنرا در اينترنت ميتوانم بخوانم و مطالب تکراری هم دارد به من مرخصی ميداد يا کمی حقوق بيشتر يا کار کمتر...

+ نوشته شده در  2008/11/28ساعت   توسط  مانی(ماندانا)  | 

((تو فقط عاشقم هستی و اين کافی نيست))

يادته....

يادته چطوری بهم بد و بيراه ميگفتی، يادته هر چی ميگفتم به جاش حرفای ناجور حواله ام ميکردی، يادته اون روزی که گريه ام انداختی اشکام درشت تر از هميشه ميچکيد، طوری که خودم تعجبم شد، يادته چشمام رو دم به دقيقه بارونی ميکردی و دلم رو خون، يادته چه صبور بودم، چون نميخواستم دروغ بگم، چون نميخواستم با زندگی تو و خودم بازی کنم، چون متنفر بودم ديگرون رو بازی بدم، خدا ميدونه بيش از خودم به فکر تو بودم، يادته فکر ميکردی تا آخر عمر بايد باهات بمونم حتی اگه نخوام، يادته يه روز گفتم بيا بريم پارک قدم بزنيم چون تو داشتی باز با حرفات رنجم ميدادی، فکر کردم پارک بريم و مثل دو تا آدم بزرگ با صدای اروم و کلمات سنجيده با هم از هر چی ميخوايم صحبت کنيم....... يادته چکار کردی.......خوب يادته.....هنوز وقتی يادم مياد اشکام همون جوري داغ ميريزه رو گونه هام، من چقدر گذشتم، مدارا کردم و تو چه کردی!!!

يادته طوری تو اون سرما گريه ام انداختی که دويدم، دويدم تا بيش از اون نشنوم که يکی چنان عاشق من است که به من ناسزا ميگويد، آخه اين چه عشقيه، اگه منو دوست داشتی چرا ديدن اشکم، صدای ارومم، چشمای مهربونم هيچکدوم برات مهم نبود، فقط مهم اين بود که تو عاشقم بودی..........وقتی دويدم، صدات رو بلند تر کردی و من گريختم.

يادمه، خوب يادمه، همه چيز خوب يادمه، حالا ميفهمی که ديره، حالا ميفهمی با دو  کلام پر محبت، با يه تغيير کوچولو، با يه کمی توجه ميتونستی منو تا آخر عمر داشته باشی، من متاسفم اما تو فقط عاشقم هستی و اين کافی نيست !

نوشته از: مانی(ماندانا)

+ نوشته شده در  2008/11/22ساعت   توسط  مانی(ماندانا)  | 

 

                                               بی خانمان

ساک کهنه قديمی رو دوشش بود، ساک مال وقتی بود که هنوز باباش زنده بود، هر قدمی که برميداشت مثل اون بود که به پاهاش 10 کيلو سنگ بستن، سختش بود، نميدونست آخرين بار چه موقع غذا خورده، حتی ديگه شکمش سرو صدا نميکرد، به گرسنگی عادت کرده بود. ساک رو جا به جا کرد اما مگه اون شونه ها ميتونست چيزی رو تحمل کنه. دلزده و خسته به رهگذران نگاه ميکرد، يه روزی اون هم خوب ميپوشيد، خوب ميگشت و واسه خودش آدمی بود، اسم و رسمی داشت.

آهی کشيد کاش نانی بود که بخورد. پسر بچه ايی با مادرش از آنجا گذشت و بچه با ديدن چشمان او تکه ای نان داغ را که مادرش خريده بود کشيد و به دست مرد ژنده پوش داد. نان را که داغ بود با حرص و ولع خاصی به دهن برد، وقتی برای خوردن چيز زيادی نباشد شکم قانع ميشود و او هم سير شد. دنبال جایی براي خوابيدن بود، هوا سرد بود.

لباس پاره اش که روزی قد و بالا ی بلند و زيبايش را ميپوشاند حالا به تنش آويزن بود، از عمر آن سالی گذشته بود. نگاهی به آسمان کرد که آمده گريستن بود، مثل چشمان خسته و آرزومندش! خيابان خلوت شد، و آسمان باريدن آغاز کرد، در جايی سر پناهی يافت بقدری که با ساک کهنه و زوار در رفته اش جا شود. هيچ کس در آن اطراف نبود.

لبخند محوی زد، باباش چه دوستش داشت، يه روزی همه آرزوی زندگيش را داشتند، فکر کرد خدايا فردا ديگه مثل اين روزها نباشه.......

فردا مثل هيچ کدام از روزهايش نبود، جور ديگری بود، نه غصه شکم و نه غصه جای خوابيدن را داشت.....

ــ هی اينجا رو ببينين اين بدبخت انگاری مرده چرا لبخند رو لباشه؟

ــ راستی چرا؟ مگه اينها هم ميفهمن خنده چيه!

  نوشته از: مانی(ماندانا)

+ نوشته شده در  2008/11/17ساعت   توسط  مانی(ماندانا)  | 

 

(واسه تو، تُو خيالم)

گاهی اوقات فکر ميکنم مغزم داره از هم ميپاشه،

خسته ميشم، دلتنگ ميشم، غمگين ميشم، ديوونه ميشم،

بعد ميبينم نه خستگی، نه دلتنگی، نه غمگين بودن و نه ديوونگی کمکی به حال من نميکنه،

خستگيم رو با يه فنجون قهوه از تن به در ميکنم،

دلتنگيم رو با يه تلفن از ياد ميبرم،

غمگين بودنم رو با يه خنده شاد فراموش ميکنم،

اما ديوونگيم رو نميتونم از سر به در کنم، چون ديوونه توأم!

نوشته از: مانی(ماندانا)

+ نوشته شده در  2008/11/12ساعت   توسط  مانی(ماندانا)  | 

 

(اين مطلب رو قبلاً نوشتم، اما دوستای گلم اگه دوست داشتن بخونن و نظر بدن)

خدا مردان را آفریده تا زنان پی به قدرت درونی و روحی خود ببرند

 خدا مردان را آفریده تا زنان زیبایی های خود را دوچندان ببینند

 خدا مردان را آفریده تا زنان به وقت گریه شانه ایی در اختیار داشته باشند

  خدا مردان را آفریده تا زنان نازشان خریدار داشته باشد 

  خدا مردان را آفریده تا زنان بدانند شیطان چه شمایلی دارد

  خدا مردان را آفریده تا زنان بتوانند به راحتی کم طاقتی خود را به نمایش بگذارند

  خدا مردان را آفریده تا زنان جهنم را به چشم خود ببینند

  خدا مردان را  آفریده تا زنان ظرافت خود را به چشم بکشند

 خدا مردان را  آفریده تا زنان قلبهای شیشه ای خود را با سنگ آنان هزار تکه کنند

 خدا مردان را  آفریده تا زنان کودکان بزرگسال را ببینند

  خدا مردان را آفریده تا زنان صبر ایوب و آنان عمر نوح را داشته باشند

  و در آخر خدا مردان و زنان را آفریده تا خورشید و ماه هم، گل و گلدان هم، یار   

  ودلدار هم، صبر و قرار هم..........ولیلی و مجنون هم باشند 

 نوشته از: مانی( ماندانا سزاوار )

+ نوشته شده در  2008/11/10ساعت   توسط  مانی(ماندانا)  | 

من از لباس عروسی متنفرم! چرایش را میگویم

ــ چون کفن سفیده و لباس عروسی هم سفید

ــ چون تو دست وپای آدم گیر میکنه

ــ چون خانمها رو شبیه فرشته ها میکنه که اصلاً نیستن

ــ چون یه عالمه پول باید بدی که فقط یه شب لباسه رو بپوشی

ــ چون همه هر رنگی دوست دارن میپوشن حتی داماد هم میتونه مشکی بپوشه اما عروس بیچاره نه

ــ چون وقتی اون لباسه رو تن میکنی قیافه یه آدم دیگه رو پیدا میکنی که فرسنگها با خود آدم و شخصیتش فاصله داره

ــ و در آخر چون من عاشق مشکی ام!

هر کسی با من مخالفه لطفاً دلیل بیاره، هر کسی هم موافقه و علت دیگه ایی جز اینها که نوشتم داره بگه تا به این لیست اضافه کنم ممنون میشم

نوشته از: مانی(ماندانا)

+ نوشته شده در  2008/11/5ساعت   توسط  مانی(ماندانا)  | 

 

 

تو ممکن است در تمام دنیا فقط یکی باشی، ولی برای بعضی افراد تمام دنیا هستی.  

+ نوشته شده در  2008/11/3ساعت   توسط  مانی(ماندانا)  | 

حرفی برای گفتن، دلی برای عشق ورزیدن، لبی برای خندیدن یا بوسیدن،  سری برای اندیشیدن، دستی برای از شوق لرزیدن، چشمانی برای گریستن

ندارم،

یکی به من بگوید کجا زبانم، قلبم، لبم، سرم، دستانم، چشمانم و احساسم را گم کرده ام؟؟؟

نوشته از: مانی(ماندانا)

+ نوشته شده در  2008/11/1ساعت   توسط  مانی(ماندانا)  | 

خواهش میکنم خودت را فدای من نکن. زیرا هم نمیخواهم و هم آنکه بیفایده است. من دیگر در وضعیتی قرار دارم که دیگر توقعی از کسی یا چیزی ندارم.

بگذار کمند زندگیم را خود در دست بگیرم،

بگذار درد هایم را در خود بریزم،

بگذار در خود بشکنم،

بگذار سر در گریبان خود فرو کنم نمیخواهم سر بر شانه ات بگذارم، غرورم به من اجازه نمیدهد که بگویم چه آرزو دارم تو چون کوهی باشی،

بگذار زمین بخورم و بعد بر پاهای خود استوار شوم، که تنها صعود کردن افتخار نیست. 

نوشته از: مانی(ماندانا)

+ نوشته شده در  2008/10/17ساعت   توسط  مانی(ماندانا)  | 

 نغمه شوری دل ریشم تکان داد

به دل گفتم: چه بارانی......

چه بارانی که از فرسایش من باز میگوید

که در پیدایش غم راه میپوید

در جوابم گفت: چشم دل وا کن که دل را دیده تر بینی

که جان آشفته تر بینی

چشم دل وا کردم و دل را بدل دیدم

اشک میریخت

مویه میکرد

لرزیدم......

 

+ نوشته شده در  2008/10/14ساعت   توسط  مانی(ماندانا)  | 

          

           واسه رگبار واسه بارون
                  چتر دستاتو میخوام
                واسه ی برف زمستون 
                        تب حرفاتو میخوام
                  واسه وحشت از سیاهی
                          برق چشماتو میخوام
                            واسه ثبت بی گناهی 
                                   حرف لبهاتو میخوام
                           گل یخ اگه بی هم زبون نبود
                                             به خدا یخ نمیزد
                                   آدم خوب که یهو بد نمیشد
                                              سری به دوزخ نمیزد
                                     اگه عشق سری میزد به ادما
                                              کسی سیا بخت نمیشد 
                                                  
 زندگی سخت نمیشد

+ نوشته شده در  2008/10/12ساعت   توسط  مانی(ماندانا)  | 

 

امروز هنر زیادی به خرج دادم، اول صبحی گفتم روز تعطیل کمی به زیرزمین خونه برسم که از بس هر چه دستم رسیده اونجا انداختم که مجبور شدم دوچرخه ام را ببرم در پیاده روی جلوی خانه بگذارم تا بتوانم به راحتی وسط آشغالها بچرخم خوب تا پا روی پله های زیرزمین گذاشتم لیز خوردم و با کله افتادم پایین اشک تو چشام جمع شد، به خودم نهیب زدم، لوسِ ننر بلند شو و با این دلداری به خودم بلند شدم، یه کیسه زباله هم آورده بودم که وقتی خواستم اون رو در سطل زباله بیندازم کلید زیر زمین از دستم در سطل بیقواره سیاه زباله افتاد که پر بود چون من با احمقی کامل دو سطل خالی دیگر را ول کرده........در هر حال مجبور شدم سطل را خالی کنم تا کلید را گیر بیاورم و برای شستن دستها و لباس عوض کردن باز به ساختمان برگردم، دیدم خونه رو دود گرفته، فهمیدم چی شده، قبل از رفتن عود روشن کرده بودم، عودی که روش نوشته شده بود بوی جادویی دارد، کبریت را بعد به سطل پرت کردم، خوب تا آخرش معلومه چی شده، به خودم گفتم امروز انگاری روز خوبی نیست اما چون طبیعتاً هرچی رو شروع کردم تا آخرش میرم گفتم این زیرزمین باید مرتب بشه و رفتم پایین، وسط خرت و پرتها  ایستادم، دوستم از ایران تلفن کرد، رو یه کارتُنی که بنظر محکم و پر میومد نشستم، کمتر از لحظه ایی وسط کارتن افتاده بودم و اطرافم پر ازگرد و خاک بود، به محض اتمام تلفن شروع به کار کردم، چند تخته بلند را خواستم قهرمان بازی در آورم و با کاراته از وسط بشکنم که با اولین ضربه عقل به سرم و اشک به چشمم بازگشت، از خیر آن گذشتم و آنرا به روی سطح پایینتری قرار دادم و با هر دو پا پریدم وسط تخته که شکست اما یک طرف آن بلند شد و به شانه و بدنم خورد..........

و خوب الان چهار ساعتی گذشته، من در حال نوشیدن قهوه فکر میکنم هیچ غلطی نکرده ام زیرزمین همانطور نامرتب است، تنها سر و دست و پای من است که درد میکند   

نوشته از: مانی(ماندانا)

+ نوشته شده در  2008/10/11ساعت   توسط  مانی(ماندانا)  | 

خواستم شعری برایت بنویسم وتقدیمت کنم اما شعری را نیافتم که در هر خط آن دوستت دارم نقش بسته باشد

  خواستم تابلویی از تو بکشم و تقدیمت کنم اما رنگی نیافتم که رنگ چشمان مخملی تو را با آن  نقاشی کنم 

خواستم خرمنی گل بچینم و تقدیمت کنم اما کدامین گل در کنار تو رنگ و بویی دارد

خواستم هدیه ایی گرانبها بخرم و تقدیمت کنم اما مگر چیزی یافت میشود که خریدنی و لایق تو باشد

تو عزیز منی،

عشق منی،

هر طور که باشی نازنین منی،

تو خواهر خوبِ منی 

نوشته از: مانی(ماندانا)

با خودم حرف بزن، به خودم بگو چه فکری در موردم میکنی، خودمو با حرفات ناراحت کن...........

+ نوشته شده در  2008/10/10ساعت   توسط  مانی(ماندانا)  |